
بابا بهروز:شروین چکار می کنی پسرم شروین دستش را بر روی شانه ی اقا جون نهاد و او را در آغو گرفت و آرام سر خود و با زانو نشست صدای هق هق گریه ی او مامان سایه و عمه بهر را نیز به گریه انداخت شروین:بردی اقا جون بردی تو برنده شدی آقاجون دستانش لرزید و نگاه پر غرورش را از او برگرداند آقاجون:بلند شو پسر اون رفته اون به خواسته اش رسیده دیگه من نوه ای ندارم شما دیگه خانواده ی من نیستین شروین:خیلی دیر شد آقاجون خیلی دیر شد شیرین به خواسته اش نرسید نرسید شیرین(وفریادی کشید)به خاطر شما خواهر من داره با مرگ روبه رو می شه همه جا را سکوت در بر گرفت سکوتی عجیب شروین از جایش بلند شد شروین:آقای بهادری اگه خواهر من چیزیش شد این باغ لعنتی رو به اتیش می کشم بابا بهروز خودش را به او رساند و شانه اش ...
ادامه مطلب
شروین سراسیمه به داخل آمد و شیرین را در اغوش ارشیا دید سرم رو از آغوش ارشیا بیرون آوردم نگاهی به شروین کردم شروی آغوشش را برای من گشود خودم را در آغوش او انداختم صدای نوازشگرش توی گوشم پیچید شروین:آروم باش کوچلو نمی زارم آب خوشی از گلوش پایین بره بهت قول می دم منو به خودش فشرد بهش ایمان داشتم امیدم به تکیه گاهام بود اینارو داشتم غمی نداشتم ارشیا ساکت ایستاده بود و چیزی نمی گفت شروین دست من را گرفت و من را بر روی مبل نهاد و روبه روی من دوزانو نشست چشمان مهربانش منو یاد مامان می ندازه شروین:کی اینطور شد سرمو به طرف ارشیا برگردوندم توی فکر بود همنطور که نگاهم به او بود تمام جریانی که پیش آمده بود را گفتم شروین اخم هایش درهم و درهمتر می شد دستی با عصبانیت در موهایش کشید نگاهی به هر دو کردم ل...
ادامه مطلب
شیرین:از کجا فهمیدی که ما رفته بودیم شهربازی ارشیا خنده ای کرد:من هرجا بری مثل سایه پشت سرتم شیرین:خیلی لوسی ارشیا ارشیا:خوب من باید هواتو داشته باشم دیگه مگه نه شیرین:راستشو بگو ارشیا:بابا گفتیم با احسان بیایم دنبالتون آخه این روزو دوست داشت با شما باشه شیرین:چرا دوست داشت با ما باشه ارشیا:خوب چیزه چطو... مامان سایه:شیرین بیداری گوشی رو قطع کردم نگاهی به مامانم کردم شیرین:بیدارم مامان مامان سایه سرش را به زیر انداخت:شیرین نمی دونم بابات چشه دلم لرزید بابا بهروزم چشه با سرعت بلند شدم دنبال مامان راه افتادم مامان سایه:توی کتابخانه نشسته بیرون نمی یاد ...
ادامه مطلب
شبنم:من من چیه سیدی گیر کرده احسان اخمی کرد:اصلا به تو چه شبنم:هووی به من بود پس همه چه ای وااای دوباره اینا شروع کردن با صدای ارشیا هردوتا سکوت کردن ولی خط و نشون کشیدن پس این دوتا به این زودیا ول کن نیستن ارشیا نگاهشو به من دوخت ارشیا:می خوای بریم نهار بیرون سرمو با لبخندی تکون دادم شبنم:ای کارد بخوره شکمت به فکر این دوستتم باش شیرین:دوست دوست کاکا برادر شبنم خنده ای کرد که احسانم بهاش خندید شبنم:خاک تو اون سرت به غیر از عاشقی چیز دیگه هم بلدی تورو خدا ارشیا اخمی کرد دستمو گرفت ...
ادامه مطلب
شیرین:آخی دلم به حالت می سوزه آقاجون عصایش را محکم به زمین کوبید آقاجون:حق با وحید هست ما از کجا بدونیم که اونا کاری نکردن چیزی در درونم شکست نگاهی به بابا بهروز کردم که سرش را پایین انداخت صدای مامان سایه و عمه بهار را نمی شنیدم فقط نگاه به ان چشمان مغرور کردم دیگه ترسی ازش نداشتم اون شرف منو زیر سوال برده بود اگه اون پدربزرگم بود من نوه اش بودم اگه بابام چیزی از غیرت نمی دونست ولی خودم می تونستم از خودم دفاع کنم همونطور که چشم در چشمش بودم گفتم شیرین:هرجور میلتونه فکر کنین منم فردا می رم دانشگاه کسی هم نمی تونه جلو دارم باشه از پشت میز بلند شدم که بابا بهروز گفت ...
ادامه مطلب
ارشیا:بیا بیرون شیرین نگاهی به اوو کرد چی شد چرا اینطور شد چرا ارشیا اینطور شد با سستی از جایش بلند شد و پشت سر ارشیا به راه افتاد ارشیا به کنار اتش جای همیشگیش نشست او نیز روبه رویش نشست ارشیا گوشی را از جیبش در آورد و شروع به شماره گرفتن کرد و نگاهش را به نگاه شیرین که نگاهش می کرد ثابت نگه داشت ارشیا:سلام...ببخشید لطفا وصل کنید به اتاق دوازده ارشیا اشاره ای به شیرین کرد شیرین نگاه درد آورش را از او گرفت ارشیا گوشی را به سمت او گرفت شیرین با التماس نگاهش را به او دوخت ارشیا با خشمی که در نگاه و صدایش بود گفت ارشیا:بگیرش شیرین با دستانی لرزان گوشی را از او گرفت صدای مادرش در گوشی پیچید آه چقدر دلتنگش بود شیرین:مامانم مامان جونم صدای هق هق گریه مادرش را شنید انگار کسی چنگی به قل...
ادامه مطلب
ارشیا موهای زیر روسریمو چنگ انداخت اخی گفتم نفساشو کنار گوشم احساس می کردم ارشیا:من خیلی به تو رو دادم من خر بودم باید از همون اول مثل زندونی ها باهات رفتار می کردم شیرین:آخ آخ ارشیا دردم گرفت اشکا هم به فرمان من روی گونه ام سرازیر شد ارشیا خنده ای کرد شده بود همون ارشیای نفرت انگیز فشار دستاشو زیاد کرد ارشیا:اسم منو روی اون زبونت نیار فهمیدی هیچی نگفتم فقط اجازه دادم اشکام بریزه دیگه دوست نداشتم به چشاش نگاه کنم سرم داشت می ترکید از درد فشارشو بیشتر کرد و سرمو به عقب برگردوند ارشیا:فهمیدی گریه ام به هق هق تبدیل شد:آره آره فهمیدم پرتم کرد روی زمین و صورتشو ازم گرفت ارشیا:دیگه جلو چشام نیا هروقت گفتم می یای فهمیدی ...
ادامه مطلب
لیوان آب رو سر کشید و بدون حرفی از کلبه بیرون رفت اه این جغد رو نبرد که با لبخندی نگاهم می کرد شیرین:چیه خوشگل ندیدی خنده ی بلندی کرد و یک قدم به من نزدیک شد محسن:به خوشگلی تو نه اخمی کرد:حالا دیدی گم شو بیرون محسن اخمی کرد و سرش را به زیر انداخت:تو هنوز بابت اون روز با من قهری شیرین:خیلی رو داری من دیگه کاری به کار آدمایی مثل تو ندارم همینطور که قبلا نداشتم محسن:قبلا مهربون بودی شیرین:خریت بود که به آدم کثیفی مثل تو رو دادم محسن:تو با من راه بیا من تورو از دست ارشیا نجات می دم اخمی کردم بهش و داد زدم:برو بیرون همین حالا محسن نزدیک شد بازوی اورا فشرد از درد لبش را گاز گرفت ...
ادامه مطلب
نوشته:دريــا خلاصه داستان:داستان در مورد دختری هستش که ربودنش و عاشق کسی میشه که هم اونو ربوده هم نفرت عمیقی با خانواده ی دختر خاندان بهادوری داره اتفاقاتی میوفته که...... فصل ۱ ...
ادامه مطلب
خــــدایا... نذاشتی با عشقمون زندگی کنیم ! دمت گرم بذار با زندگیمون عشق کنیم . . . ...
ادامه مطلب
بیستون دلم را به تو سپردم هر چقدر که دوست داری تیشه بزن فرهادم کاش نی لبکی بودم که هنگام نواختن, لب هایت را هزار بار می بوسیدم ...
ادامه مطلب
اینجا زمین است قیمت یک عشق تا عشق دیگر ...... یک قهر ساده است....!!! همین...!! ...
ادامه مطلب