
نوشته:دريــا خلاصه داستان:داستان در مورد دختری هستش که ربودنش و عاشق کسی میشه که هم اونو ربوده هم نفرت عمیقی با خانواده ی دختر خاندان بهادوری داره اتفاقاتی میوفته که...... فصل ۱ ...
ادامه مطلب
خریدش را می کند. بسته هایی که نمی دانم محتوی چی هستند را توی صندوق عقب می گذارد. سوار می شود. باز تلفن زنگ می زند. به روبرو چشم می دوزم و فکر می کنم من حتی اگر بخواهم تلاشی هم در جهت بهبود روابط بکنم این تلفنها سریع آن را خنثی می کنند. گوشی بلوتوثش را روشن می کند. گوشی موبایل را کنار فرمان می گذارد. ربع ساعت شاید هم بیست دقیقه حرف می زند. بالاخره قطع می کند. نیم نگاهی به من می اندازد و می گوید ببخشید. پوزخندی می زنم و بیرون را تماشا می کنم. در سکوت می رویم. موزیک عوض می شود. این یکی جاز است. کمی سر حال می آیم و باز زیر لب همراهی می کنم. جلوی ساختمانی توقف می کند. می گوید محل کارم اینجاست. برم اینا رو تحویلشون بدم الان میام. بی تفاوت به تابلوی شرکت چشم می دوزم. چند دقیقه ...
ادامه مطلب
دختر: یعنی چی خسته شدی؟ پسر : خسته شدم از دوستی باهات... نمیتونم !! دختر : مگه نمیگفتی عاشقمی؟ نمیگفتی هیچوقت ترکم نمیکنی؟ پسر : من دیگه نمیخوام دوست باشیم. برووو دختر : چرا؟ مگه من چیکار کردم؟ پسر: بزرگترین کارِ ممکنوووو!! عاشقم کردی. عاشقِ خودت!! برو ... برو با دنیای مجردیت خداحافظی کن... میخوام خانومم بشی.. همسرم.. تک بانوی خونم نه دوستم ...
ادامه مطلب
دنيـا چه تقصيري دارد...؟ اين مـا هستيم که بي معرفتيم... ما دنيـا را بي اعتبار کرديم... ما دنيـا رو بي معرفت کرديم... دنیـا دارد با هر ساز ما مي رقصد... ...
ادامه مطلب
ای زمانه من از این گردش تو سیر شدم بس که آزرده شدم خسته و دلگیر شدم ای مرگ چرا در آغوش نمی گیری مرا ؟ به خیالت جوانم ؟ به خدا پیر شدم ...
ادامه مطلب
خدایــــامرا ببخش ! اما....... خط و نشان دوزخـــــت را برایـــم نکش ! جهنم تـــــر از نبــــودنش جایـــی سراغ ندارم… ...
ادامه مطلب
دوست دارم آنچنان ببوسمت که بگویی : دیوانه بعد محکم تر ببوسمت بگویی : روانی آنگاه آغوشت را تیمارستانی کنم برای تمامی جنونم عاشقتــــــــــــــــــــــــــــــــــم ღ♥ღتـپـــش قلـبــــم براي تــــو ღ♥ღ ...
ادامه مطلب